باران شبانه

بهاریه: سفر به دشت گل سرخ

جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳

هوای خنک بهاری روی زمینی می وزد که بوی بیدار شدن می دهد . چقدر دوست دارم مث کودکی در این باغچه ها، روی خاک سرد بازی کنم. روی زمینی نفس می کشد و کم کم بیدار می شود. از کنار وسایلی بگذرم که از زمستان مانده و برگهای خشک رویش نشسته است. جلوی دری بیایستم که قفلی کهنه بر آن است و باز دلم برود که آنسویش چیست؟  از لای نرده ها به قوطی سیگار کهنه نگاه کنم و بوی چوب سوخته را به حس کنم.   

باز هم به راه می افتم، شاید پشت این دره، دشت گل سرخ باشد! شازده کوچولو سفرش ادامه دارد!  هنوز هزار و پانصد و پنجاه و یک ستاره دیگر باقی مانده است!

بهار در راه است!

   + هومن ;۱:۳۳ ‎ب.ظ ; یادداشت
    شب های بارانی ()

یک عصر ساده در پاریس!

چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳

- این آهنگ ها منو یاد کافه های پاریس می اندازه... از اونا که تو پیاده رو هستند!

پسر به دختر که دفترچه جلد چوبی در دست داشت نگاه کرد و لبخند زد: پاریس؟!

دختر خندید و ادامه داد: این آهنگ ها حواسم رو پرت می کنند و نمی تونم شعر بخونم! دوست دارم یک روزی تو پاریس شعر بنویسم!

پسر هم خندید و گفت: حالا که واقعا نمی تونیم بریم اما می تونیم تصور کنیم...

دختر: بریم به آمریکای دهه هشتاد!

پسر: یا بریم به اروپای دهه هفتاد! خیلی زمان شگفت انگیزی بوده...

دختر حرفش را قطع کرد و گفت: مث «نیمه شب در پاریس» می تونیم دهه به دهه بریم عقب تا ببینیم کدوم زمان رو دوست داریم همونجا یک قهوه بخوریم!

پسر گفت: شاید در زمان بریم جلو، شاید فردا بهتر از امروز باشه!

   + هومن ;٥:٢۸ ‎ب.ظ ; قصه کوتاه
    شب های بارانی ()