تولدی زیر ماه آبی

ماه دوباره کامل شده است. می گویند بیست سال یکبار چنین اتفاقی می افتد تا در یک ماه سی و یک روزه دوبار ماه کامل شود.
در میان صدای شادی و ترقه های مردم به ماه خیره می شوم و به هدیه خدا در روز تولدم نگاه می کنم. هاله زیبایی دور ماه وجود دارد اروپایی ها به آن ماه آبی می گویند. نور آتش بازی های آب دریا را خوشرنگ کرده است. انگار این دریای آرام نیز رخت سال نو به تن کرده است.
خدایا متشکرم!
جنگل آینه های تو در تو (قسمت سوم و آخر)

آخرین قسمت:
منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست
شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست
منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم
اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم
فردایی دیگر.دوباره کافه و باز ساعت پنج! رضا به کف های روی قهوه اش نگاه می کرد. زنی از پشت یک میز دیگر بلند شد و روی صندلی روبروی رضا نشست. رضا با تعجب او را نگاه کرد. دختری با آرایش غلیظ و ابروان نازک بود حدود ٢۶-٢۵ به نظر می آمد. دختر پرسید: تو با من قرار گذاشتی نه؟! رضا با تعجب پرسید: من؟! دختر کیفش را روی میز گذاشت و گفت: آره! من پریسا ٢١ ساله بچه ونک هستم! رضا سرش را پایین انداخت و گفت: ولی شما بهت نمیاد ٢١ سالت باشه! دختر مکثی کرد و گفت: خب دروغ گفتم! تو Chat به نظرم 18 ساله اومدی. فکر می کردم دروغ میگی که ازم بزرگتری! رضا گفت: ولی من با تو چت نکردم. دختر از کیفش آینه ای در آورد و گفت: تو از اونا هستی که سرقرار جا میزنه؟ نترس! از نظر من تو O.K هستی! حالا نمیخوای برام چیزی سفارش بدی؟ رضا گفت: خانم شما اشتباه گرفتین! دختر کمی رضا را برانداز کرد و گفت: تو چته؟ نه به اون دیشبت که اون همه التماس می کردی نه به حالات که منکر همه چی میشی!! رضا به در ورودی نگاه کرد و گفت: چرا من؟ این همه آدم تو کافه هستند چرا فکر می کنی که اون آدم منم! دختر دستش را زیر چانه اش گذاشت و پرسید: پس این جا چرا نشستی؟ رضا باز به در نگاه کرد و گفت: منتظر کسی ام! نامزدم! دختر چهره اش در هم رفت. در کیفش دنبال چیزی می گشت. رضا به نظرش رسید دنبال سیگار می گردد. رضا انگار با خودش حرف می زد: من دو ماهه می یام و میشینم و هنوز نیومده! دختر لحظه ای بازماند و رضا را نگاه کرد. دختر آرام گفت: سر کارت گذاشته بیچاره! رضا با صدایی که از درونش می آمد گفت:نه! اون میاد یعنی باید بیاد. من سه ماهه ندیدمش نه اس ام اسی نه زنگی! دختر سیگارش را روشن کرد و گفت: بهت نمیاد احمق باشی! گارسون به آنها نزدیک شد و به دختر گفت سیگار کشیدن قدغن است. دختر عصبی سیگار را در بشقابش خاموش کرد . رو به رضا کرد و گفت: یه چیزی برام بخر! رضا به خود آمد: چی؟ دختر دوباره آینه را از کیفش بیرون آورد و صورتش را نگاه کرد:فکر کنم خوب موقعی اومدم تو زندگیت...یه چیزی مهمونم کن. قول میدم حرفای راستکی بزنم. خدا رو چه دیدی شاید چیزی شد! رضا دوباره در ورودی را نگاه کرد و گفت: ولی من تو رو نمی شناسم... دختر حرف او را قطع کرد و گفت: اه همش میگه ولی! باهم حرف میزنیم نمیخورمت که! رضا دوباره به در ورودی نگاه کرد و متوجه شد منشی شرکت در میز کنار درب ورودی نشسته است. عصبی آنها را نگاه می کند و با کیکش بازی می کند. رضا برای دختر سفارش داد. دختر حرف می زد و رضا گوش می کرد. دختر وقتی می رفت به رضا گفت: دوست داشتی باهام تماس بگیر. رضا شماره او را نگرفت و دختر رفت. دوباره در ورودی را نگاه کرد. میز کنار درب ورودی هم خالی بود!
هوا سرد شده بود. رضا با خود گفت یعنی فصل عوض شده؟ حساب ماه ها از دستش در رفته بود. رضا وارد شرکت شد. بابک را دید که چند پوشه دستش بود. بابک گفت: سلام رضا! چطوری؟ رضا لبخندی زد. بابک من و منی کرد و گفت: ببین حاجی گفته بچه های مجرد رو با باهاشون تصفیه کنیم. تو هم که مجرد موندی ..اصلا یه مدت استراحت کنی بهتره! انشالله حالت که بهتر شد یک جای بهتر کار می گیری! رضا پوزخندی زد و گفت: تو که مجرد نیستی هان؟ بابک جا خورد و منی منی کرد: من؟! خب من..فرق داره رضا جون! رضا از شرکت بیرون رفت. بعد از ظهر رئیس شرکت به رضا زنگ زد. رضا تلفنش را بی حوصله جواب داد. رئیس از او خواست که به شرکت برود.
به دفتر رئیس رفت. رئیس مردی سی ساله بود عینکی با حاشیه سفید داشت. رئیس گفت: آقای مظفری کجایی؟ رضا عصبی گفت: حاجی گفته... رئیس حرف او را قطع کرد و گفت: حاجی همچین حرفی نزده. این پسره از خودش در آورده.. بعد صدایش را آرام تر کرد: بابک میگفت تو با این دختر منشی سر و سری داری.. انگار از این دختره خوشش میومد..منم گفتم نه بابا رضا تو نخ اون نیست..نیستی دیگه نه؟ رضا در چشمان رئیس نگاه کرد و گفت: معلومه که نیستم! صورت رئیس به لبخند باز شد و گفت: میدونستم!! خدا پدر و مادرت رو بیامرزه! رضا پرسید: بابک خودش کو؟ رئیس خندید: وقتی دختر مجرد تو شرکت هست حاجی گفته با مجردا تصفیه حساب کنید!! بعد اضافه کرد :حالا برو پیش حاجی کارت داره! سفارشای مهر ماه رسیده باید بری تحویل بگیری. رئیس خوشحال بود بهانه ای برای از راه بدر کردن رقیبش پیدا کرده بود و حالا رقیبی نداشت. رضا به ساعت نگاه کرد.باید به کافه می رفت. از شرکت خارج شد و به فریاد رئیس توجه نکرد: رضا کجا میری؟؟؟
دوباره ساعت پنج. کافه پدربزرگ! در ورودی را نگاه می کرد. زمان و مکان را گم می کرد. به خود آمد ساعت هشت شب بود. دست در جیب پالتویش کرد تا انعامی به گارسون کرد. ته جیبش چیزی خش خش کرد. کاغذ را در آورد. شماره ای روی کاغذ بود و نام پریسا و به انگلیسی نوشته بود : Call Me! کی این کاغذ را در جیب او انداخته بود؟ کاغذ را مچاله کرد و در سطل آشغال کافه انداخت.
در شرکت کاغذ سفارش ها را به منشی شرکت داد و گفت: این سفارش های آبان ماهه! به آقای عیوضی بگید زنگ زدم به انبار و گفتن موجوده! منشی کاغذ را گرفت و چشمان سبزش را به رضا دوخت. آرام طوری که صدایش کسی نشنود گفت: آقا رضا ما یعنی خواهر و شوهر خواهرم میخواییم بریم فیلم درباره الی... شما دوست داشته باشین میتونین بیایین. رضا گفت: من نمی تونم بیام باید برم جایی! منشی ناخودآگاه ناخن هایش را می جوید. انگار نتوانست جلوی خود را بگیرد: باز میری اون کافه؟ خسته نشدی؟ هنوز باورت نشده که رفته؟ وقتش نشده که دور وبرت رو نگاه کنی؟؟ رضا بی حرفی شرکت را ترک کرد. اگر دیر می جنبید سر ساعت پنج به کافه نمی رسید.
هنوزم میشه عاشق بود, تو باشی کار سختی نیست
بدون مرز با من باش, اگر چه دیگه وقتی نیست
دکوراسیون کافه عوض شده بود. چند تابلوی سیاه و سفید به دیوارها زده بودند. یکی از آنها به نظرش خودش بود. عکس ضد نوری از مردی منتظر! عکسی که چند وقت قبل پسر جوانی با دوربینش از او گرفته بود. کافه چی به او نزدیک شد و با لبخندی گفت: مثل همیشه سر وقت اومدید. رضا تابلوهای روی دیوار را نگاه می کرد و گفت: تابلوهای قشنگی زدید! کافه چی گفت: اینا که قبلا بودن و فقط دو تا بهشون اضافه کردم. قبلا او ور بودند. رضا تعجب کرد و گفت: پس چرا من ندیدمشون؟ جوابش را انگار می دانست! چون تابلوها نزدیک در ورودی نبودند!!
در قهوه اش شکر می ریخت. متوجه شد چند قاشق اضافه ریخته. همیشه این طور بود حواسش به درب ورودی می رفت و یا زیاد شکر می ریخت یا اصلا شکر نمی ریخت. جرعه ای از قهوه خیلی شیرینش خورد. دلش را زد و فنجان را روی میز گذاشت. درب ورودی بهم خورد. چند دختر جوان شاد وارد کافه شدند. دلش ریخت! یکی از آنها هنگامه بود. رضا مسخ شده بود و پلک هم نمی زد. چشمان هنگامه دنبال جای خالی می گشت. ناگهان روی صورت رضا میخکوب شد. به طرف رضا رفت: رضا اینجا چیکار می کنی؟ منو تعقیب کردی؟ رضا به سختی حرف می زد:خودت..گفتی بیام..ساعت پنج.. هنگامه لحظه ای ماند و انگار چیزی یادش آمده باشد: تو..دیوونه.. رضا بریده بریده می گفت:...من منتظرت شدم..چهارماهه میام...می خواستم حرفامو..بهت بگم! هنگامه در موقعیت عجیبی قرار گرفته بود و کلمه نمی یافت. فقط گفت: تو دیوونه ای! رضا احساس کرد خالی شده است.حرف هایش یادش رفته بود حرفهایی که چند ماه با خود گفته بود..حسش نسبت به هنگامه انگار گم شده بود. بدون این که با هنگامه خداحافظی کند از کافه خارج شد. در خیابان به درختها نگاه کرد. پاییز بود و باد سردی می آمد حس کرد قبلا متوجه برگهای روی زمین نشده است. وقتی سوار ماشینش شد به این فکر می کرد که دیگر لازم نیست فردا ساعت پنج به کافه پدربزرگ بیاید!
نبینم این دم رفتن تو چشمات غصه میشینه
همه اشکات و می بوسم, می دونم قسمتم اینه(*)
پایان
(*)شاعرش را نمی دانم. ترانه زیبایی که ابی اجرا کرده است و انگار حرف این روزهای ماست!
جنگل آینه های تو در تو (قسمت دوم)

Photo by B.C Okmen
قسمت دوم:
کجا دنبالت بگردم کجا دیدی بهتر از من؟
کجا رفتی بی نشونه؟ انگار که سیری از من
کجا پیدات کنم آخه؟ توی این شلوغی شهر...
فردا و پس فردا آمدند اما از هنگامه خبری نبود. رضا عصبی و کلافه روزی صد بار اس ام اس هایش را چک می کرد. پس از سه روز غیبت به شرکت رفت. منشی شرکت دختر سبز چشمی بود. می گفتند رئیس گوشه چشمی به او دارد و برای همین نگهش داشته... . منشی داخل اتاق آمد و گفت: رئیس خیلی سراغتون رو می گرفتند..من نگفتم شما نیومدید هر دفعه یک عذری پیدا کردم که مرخصی ساعتی گرفتید. رضا خسته به منشی نگاهی کرد و چیزی نگفت. اس ام اسی به هنگامه فرستاد: کم کم شک می کنم که روزایی بوده یک چیزی بنویس که به شک نکنم به بودنم! یک دقیقه بعد اس ام اسی آمد: خیله خب! فردا ساعت ۵ بیا کافه پدربزرگ!
فردا پنج عصر هنگامه نیامد...رضا فردایش پنج عصر هم آنجا رفت..فردایش و فردایش و فردایش... چند ساعتی می نشست و باز کافه را ترک می کرد. موقع خروج به شبح هر زنی نگاه می کرد و ناامید باز می گشت.
بسه خسته ام
اگه می بینی چشامو بستم
اگه دارم تو رو می پرستم
می خوام ببینی پای تو هستم...
باز فردا راس ساعت پنج در کافه و فردا هایی در ساعت پنج! نور فلاشی او را به خود آورد. پسری جوان با دوربینش از او عکسی گرفته بود. با نگاهش انگار از رضا اجازه می خواست. رضا لبخندی زد.
قهوه سرد شده بود.رضا ساعتش را نگاه کرد. ساعت هفت و ده دقیقه بود... دو ساعت بود در کافه به در ورودی خیره شده بود.. صدای زنی او را به خود آورد: آقای مظفری اون نمیاد! سرش را بلند کرد. منشی شرکت کنار میزش ایستاده بود. رضا پرسید: شما؟ اینجا؟ ببخشید متوجه حرفتون نشدم. زن جوان گفت: منتظر هر کی هستی دیگه نمیاد! از اون سر شهر پا میشی میایی این جا منتظرش میشی! که چی؟ من یک ماهه میام اینجا و زیرنظرت دارم. خسته نشدی؟! هر روز سر ساعت میایی...اینقدر منتظری که چشمات منو یک ماه تو کافه ندیدی! رضا با تعجب گفت:شما یک ماه کشیک منو می دید؟ چرا؟ زن جوان پوزخندی زد: لابد از تو دیوونه ترم! زن جوان از در کافه بیرون رفت.
دنباله دارد...
جنگل آینه های تو در تو (قسمت اول)

Photo by B.C Okmen
بسه خسته ام
اگه می بینی چشامو بستم
اگه دارم تو رو می پرستم
می خوام ببینی پای تو هستم...(١)
شب بود. اتوبان زیاد شلوغ نبود هر چند یکبار ماشینی از کنار او رد می شد. رضا آرام رانندگی می کرد.ساعت ماشین را نگاه کرد..١١ شب بود. هی فکر می کرد: "اگر من این کار رو می کردم... "اگر من اون کار رو..." این اگر ها خسته اش می کرد. سعی می کرد با گوش کردن به آهنگ خود را سرگرم کند ولی نمی شد
به خانه رسید.موبایلش را نگاه کرد هنوز اس ام اس اش نرسیده بود! یا دوباره اس ام اس ها قطع بود یا موبایلش را خاموش کرده بود یا... انتظار غریبی بود. یکی از شماره های "کتاب هفته" (٢) را برداشت تا قبل از خواب بخواند. میان کاغذهای زردش مجموعه ای را دید: نامه هایی که هرگز به مقصد نرسید! پوزخندی زد!
منو ببر به خاطرات خوب نیمه کارم
منو ببر که عاشق یه فرصت دوبارم
بذار کسی که می دونی برات مرده همیشه
دوباره با تو عاشق یه لحظه زندگی شه
هنگامه شاد بود.رها بود، مثل یک کودک! در روزهای پاییزی دل رضا، برای او بهار بود... اما هیچکدام از این ها را به هنگامه نگفته بود. اگر هم می گفت او به حساب تعارف می گذاشت. اتفاقی باعث سردی و دوری آنها شده بود...لعنت بر آن روز! اس ام اسی را اشتباه به هنگامه فرستاده بود و برای او سوتفاهم شده بود. او هم خانه را ترک کرده بود. از این سوتفاهم هایی که فرصت دفاع نداشت متنفر بود. از او یک فرصت خواسته بود. یک دیدار دوباره فرصتی برای گفتن حرفهایی که نزده بود. آهنگ "تردید" هلن را انتخاب کرد و به مبل تکیه داد...
دوباره تبت داره نفسمو می گیره، دوباره هوا داره پى عطر تو می ره
این خونه بى تو طاقت زندگی نداره ،حتی نفس هام تو رو به یاد من میاره
چشمان رضا بسته بود و فکر می کرد. خدایا بس نیست؟ تنبیه نشدم؟ تاوان پس ندادم؟ تو بگو چیکار کنم؟ خواهش می کنم...می خواستی بهم نشون بدی لیاقت ندارم؟ قبول دارم... صدای اس ام اس آمد. هنگامه بود: زمان دیدار رو خودم اطلاع می دم!
دنباله دارد...
-----------
(١) روزبه بمانی
(٢) کتاب هفته در دهه چهل توسط موسسه کیهان به سردبیری احمد شاملو منتشر شد. شاملو تا شماره ٢۴ با این نشریه همکاری کرد. گنجینه با ارزشی از شعرها مقالات و داستانهای نویسندگان ایران و ترجمه آثار دیگران است.
این چنین گذشته اما این چنین نخواهد شد!
در این شب تابستانی دوباره می نویسم دوباره شروع می کنم. چند ماه دستم به نوشتن نرفت. روحم زخمی بود و قصه اش بماند. صدای خنکای بادی می آید و در دوردست انگار کسی عروس می برد شاید کسی بی درد و بیخیال می رود و شاید هم کسی است که بلند بلند درد می کشد! این روزهای ماست..این چنین بوده اما این چنین نخواهد شد..شروع دوباره را با شعری از غول احمد شاملو آغاز می کنم:
/سرمای درون/
همه
لرزش دست و دلم
از آن بود.
که عشق
پناهی گردد،
پروازی نه
گریزگاهی گردد.
آی عشق آی عشق
چهره ی آبیت پیدا نیست.
***
و خنکای مرهمی
بر شعله ی زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون
آی عشق آی عشق
چهره ی سرخت پیدا نیست.
***
غبار تیره ی تسکینی بر حضور وهن
و دنج رهایی
بر گریز حضور،
سیاهی
بر آرامش آبی
و سبزه ی برگچه
بر ارغوان
آی عشق آی عشق
رنگ آشنای چهره ات
پیدا نیست.
و نفرین بر سال ١٣٧٩! ٢ مرداد ١٣٧٩ ما دیگر شاملو را نداشتیم از شرمان راحت شد و ما را کوچه جا گذاشت!
