باران شبانه

می آیی همسفرم شوی؟

سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠

چقدر کوچه های خلوت بامدادی را
خیس گریه رفتم و در غم غروب باز آمدم.
من می
دانستم تو از میان روشن ترین رؤیاهای روزگار
تنها ترانه های سادة مرا برگزیده ای
چرا که من هنوز هم خسته ترین برادر همین سادگانِ زمینم
ریرا !

سیاوش به دختر که ساکت نشسته بود،نگاه می کرد. گویی صدای دوستانش را نمی شنید، چشمان آرام و ساکت دختر را می دید. کمی بعد سیاوش از دوستانش جدا شد. نگاه نجیبانه دختر مهمان دلش شده بود..

فردا روز عشق بود، شهر شلوغ بود و همه تند تند در حال دوست داشته شدن بودند!  سیاوش از شدت سرما دستهایش را در جیب کاپشنش کرده بود. به دختر ها و پسرهایی که از کنارش رد می شدند،نگاه می کرد. چند نفر از آنها عاشق شده بودند و چند نفر عادت کرده بودند ؟  به مغازه وارد شد،جای سوزن انداختن نبود. عروسک ها در ویترین بودند و عروسکانی در حال خریدن هدیه ولنتاین!  دستش به خریدن نرفت.  چند دقیقه بعد به کتابفروشی مورد علاقه اش رفت و چند کتاب شعر خرید...

حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری
من دیدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازه‌ی نعنای نورسیده می‌آید
پس بگو قرار بود که تو بیایی و ... من نمی‌دانستم!
دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گریه‌ام
پس این همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟

"مارال" را به کافه ای که پاتوقش بود،دعوت کرد. به سختی سکوتش را شکست و گفت: مارال خانم! شاید غیر منتظره باشه! شاید راه و رسمش جور دیگه ای باشه ولی خب ولنتاین روز عاشقای خجالتی است. روزی که اگر کسی رو دوست داری میتونی...   دخترک جعبه قهوه ای رنگی را روی میز گذاشت.  سیاوش حرفش را نیمه تمام گذاشت.  مارال سرش پایین بود. سرش را بالا آورد و با چشمان درشتش به او نگاه کرد: برای شما گرفتم،امیدوارم خوشتون بیاد!   سیاوش  جعبه را گشود...چند کتاب شعر و چند سی دی موسیقی در آن بود!     سیاوش هم کتاب های شعر را به مارال داد. مارال ذوق کرد.دست سیاوش را گرفت و فشار داد: شما از کجا می دونستید من اینا رو دوست دارم؟

سیاوش کتاب شعر را گشود و شعری از آن برای مارال خواند:

خسته‌ام ریرا!
می‌آیی همسفرم شوی؟
گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است
توی راه از پوزش پروانه سخن می‌گوئیم
توی راه خوابهامان را برای بابونه‌های درّه‌ای دور تعریف می‌کنیم
باران هم که بیاید
هی خیس از خنده‌های دور از آدمی، می‌خندیم،
بعد هم به راهی می‌رویم
که سهم ترانه و تبسم است

به راه افتادند، سیاوش آرام گفت: چیزی به بهار نمونده!   مارال لبخندی زد: اولین بهار ما!  آن روز خیابان ، پر از بوی سوسن و ستاره و شب بو بود!

غروب است
با آن که می‌ترسم
با آن که سخت مضطربم،
باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد

   + هومن ;٧:۱٠ ‎ب.ظ ; 1390 و قصه کوتاه
    شب های بارانی ()

چهارشنبه های بی تو

چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩

در روزی که شهر در آتش چهارشنبه سوری می سوخت. من و تو دلمان آتش گرفت...گرمایش بهار را برای ما آورد..عطر خوشی در زندگیمان پیچید..سالها گذشته و هنوز به گرمای آن روزها فکر می کنم. یک سونامی گرمای خانه مان را سرد کرد و پیشی پر کشید و رفت..جوجو بر جا ماند! من به این سفر بی انتها و روزهای سردش دچار شده ام. بهار کی به خانه ما می رسد؟

سال هفتم.یادداشت ششم.زمستان ١٣٨٩ خورشیدی

   + هومن ;٢:۱۳ ‎ب.ظ ; یادداشت و 1389
    شب های بارانی ()

به بلندی یلدا در شب یلدایی

سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩

امشب طولانی ترین شب سال،شب یلداست .چه فرقی دارد برای من که برایم همه روزهایم شب است؟

   + هومن ;٦:۳٧ ‎ب.ظ ; یادداشت و 1389
    شب های بارانی ()

روزی روزگاری چهارشنبه سوری

سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸

نمیدونم چرا جلوی کتابخونه بغضم ترکید؟ و بغض این چند سال را گریستم. همه چیز از اون شب  - که ازش سالها می گذره- شروع شد. همه چیز !  احساس کردم قد کشیدم بزرگ شدم. شب عزیزی بود. بعدها عزیز تر هم شد.  نفرین بر سفر!    شعله های آتش چهارشنبه سوری را که میبینم انگار خاطرات شعله ورم را میبینم. انگار این کابوس ته ندارد...من نیاز به بیداری دارم.

روم نمیشه باز از خدا کمک بخوام...

   + هومن ;٩:٢٠ ‎ب.ظ ; یادداشت و 1388
    شب های بارانی ()

دویدن دنبال باد

جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸

alexander gardne

فرناز خوابالود تلفن را برداشت. صدای آشنا آن سوی خط بود: فرناز جان بازم رفت!   فرناز با تعجب گفت: داداشی شوخی نکن! من دو روز پیش آشتیتون دادم!!   صدا گفت: انگار من لیاقت دوست داشتن رو ندارم.   فرناز بی حوصله موهایش را عقب زد و گفت: نخیرم! این جورام نیست!  فقط زن تو نوبره!

شاهرخ به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود. فرناز لبخند کمرنگی بر لب داشت. آرام گفت: ببین اون دلش با تو نیست.  شاهرخ با صدایی خفه گفت: ولی اون زنمه!   فرناز پوزخندی زد: نمیدونم چرا اینجوری می کنه...ممکنه تو هم اشتباهاتی کرده باشی ولی جوابش این کارایی نیست که اون می کنه!   شاهرخ گفت: اون از خداشه من ولش کنم.    فرناز مکثی کرد و گفت: نمیدونم..شایدم آره!  نمیدونم بهت چی بگم!   جون داداشی به حرفم گوش کن ولش کن..   شاهرخ گفت: فکرش داغونم می کنه!   فرناز گفت:که چی بشه؟ فکر کردن به گذشته مثل دویدن دنبال باده!

قصه ای ناتمام...

١۵ آذر 

   + هومن ;٩:٥٩ ‎ق.ظ ; قصه کوتاه و 1388
    شب های بارانی ()