باران شبانه

چهارشنبه های بی تو

چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩

در روزی که شهر در آتش چهارشنبه سوری می سوخت. من و تو دلمان آتش گرفت...گرمایش بهار را برای ما آورد..عطر خوشی در زندگیمان پیچید..سالها گذشته و هنوز به گرمای آن روزها فکر می کنم. یک سونامی گرمای خانه مان را سرد کرد و پیشی پر کشید و رفت..جوجو بر جا ماند! من به این سفر بی انتها و روزهای سردش دچار شده ام. بهار کی به خانه ما می رسد؟

سال هفتم.یادداشت ششم.زمستان ١٣٨٩ خورشیدی

   + هومن ;٢:۱۳ ‎ب.ظ ; یادداشت و 1389
    شب های بارانی ()

به بلندی یلدا در شب یلدایی

سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩

امشب طولانی ترین شب سال،شب یلداست .چه فرقی دارد برای من که برایم همه روزهایم شب است؟

   + هومن ;٦:۳٧ ‎ب.ظ ; یادداشت و 1389
    شب های بارانی ()

روزی روزگاری چهارشنبه سوری

سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸

نمیدونم چرا جلوی کتابخونه بغضم ترکید؟ و بغض این چند سال را گریستم. همه چیز از اون شب  - که ازش سالها می گذره- شروع شد. همه چیز !  احساس کردم قد کشیدم بزرگ شدم. شب عزیزی بود. بعدها عزیز تر هم شد.  نفرین بر سفر!    شعله های آتش چهارشنبه سوری را که میبینم انگار خاطرات شعله ورم را میبینم. انگار این کابوس ته ندارد...من نیاز به بیداری دارم.

روم نمیشه باز از خدا کمک بخوام...

   + هومن ;٩:٢٠ ‎ب.ظ ; یادداشت و 1388
    شب های بارانی ()

دویدن دنبال باد

جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸

alexander gardne

فرناز خوابالود تلفن را برداشت. صدای آشنا آن سوی خط بود: فرناز جان بازم رفت!   فرناز با تعجب گفت: داداشی شوخی نکن! من دو روز پیش آشتیتون دادم!!   صدا گفت: انگار من لیاقت دوست داشتن رو ندارم.   فرناز بی حوصله موهایش را عقب زد و گفت: نخیرم! این جورام نیست!  فقط زن تو نوبره!

شاهرخ به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود. فرناز لبخند کمرنگی بر لب داشت. آرام گفت: ببین اون دلش با تو نیست.  شاهرخ با صدایی خفه گفت: ولی اون زنمه!   فرناز پوزخندی زد: نمیدونم چرا اینجوری می کنه...ممکنه تو هم اشتباهاتی کرده باشی ولی جوابش این کارایی نیست که اون می کنه!   شاهرخ گفت: اون از خداشه من ولش کنم.    فرناز مکثی کرد و گفت: نمیدونم..شایدم آره!  نمیدونم بهت چی بگم!   جون داداشی به حرفم گوش کن ولش کن..   شاهرخ گفت: فکرش داغونم می کنه!   فرناز گفت:که چی بشه؟ فکر کردن به گذشته مثل دویدن دنبال باده!

قصه ای ناتمام...

١۵ آذر 

   + هومن ;٩:٥٩ ‎ق.ظ ; قصه کوتاه و 1388
    شب های بارانی ()

تولدی زیر ماه آبی

جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸

ماه دوباره کامل شده است.  می گویند بیست سال یکبار چنین اتفاقی می افتد تا در یک ماه سی و یک روزه دوبار ماه کامل شود.

در میان صدای شادی و ترقه های مردم به ماه خیره می شوم و به هدیه خدا در روز تولدم نگاه می کنم. هاله زیبایی دور ماه وجود دارد اروپایی ها به آن ماه آبی می گویند. نور آتش بازی های  آب دریا را خوشرنگ کرده است. انگار این دریای آرام نیز رخت سال نو به تن کرده است.

خدایا متشکرم!

   + هومن ;٢:٢٩ ‎ب.ظ ; یادداشت و 1388
    شب های بارانی ()